خواجه محمد پارساى بخارائى ( پارسا )
مقدمهء كتاب 16
قدسيه ( كلمات بهاء الدين نقشبند )
امير خراسان بود رقابت و خصومت داشت . خواجه محمد پارسا با آنكه در مملكت ميرزا خليل مىزيست ، با شاهرخ يار و يكدل بود و به او نامهها مىنوشت . ميرزا خليل از كردار خواجه ناخوشدل شد . و به او پيغام داد كه از بخارا بيرون رود . خواجه گفت : « خوش باشد ! اول مزارات طوف كنيم و بعد از ان برويم » . ولى چند روز بعد شاهرخ تهديدنامهئى به خليل فرستاد كه « اينك رسيديم بايد كه جاى جنگ مقرر سازد » . بدستور خواجهء پارسا تهديدنامهء شاهرخ را در مسجد جامع بخارا بر مردم فروخواندند « 1 » . و بدينگونه خواجه مردم را عليه ميرزا خليل مىشورانيد و به يارى شاهرخ مىخواند . و در آن نبرد نيز خليل شكست خورد و كشته شد . مخالفت سلطان محمود ميرزا با عبيد اللّه احرار نيز ازين گونه است . سلطان احمد برادر و رقيب محمود در سمرقند حكم مىراند و به عبيد اللّه سخت ارادت و عقيدت داشت و چنان بود كه بىراى او كارى نمىكرد . پس از آنكه محمود سمرقند را بچنگ آورد و فرمانرواى ماوراءالنّهر شد ، با نقشبنديان درشتى آغازيد و با فرزندان و متعلقان عبيد اللّه احرار ستيز و ستم بسيار كرد « 2 » . نقش عبيد اللّه احرار در ماجراهاى ماوراءالنّهر و خراسان بيش از ديگر مشايخ نقشبندى بود . او قدرتمندترين و پرنفوذترين مشايخ عهد خود بود . با بيشتر امرا و صدور مراوده و مكاتبه داشت . كاتب او « روز بودى كه از قبل حضرت ايشان بيست رقعه به پادشاه زمان و امرا و ارباب ديوان نوشتى » « 3 » . پيداست با اين گونه مشاغل اجتماعى بسيار و آن ثروت بيشمار ، خواجه عبيد اللّه احرار ديگر فرصتى نمىيافت كه به طالبان و مريدان خود پردازد و به تربيت سالكان توجهى كند . حتى مريدش فخر الدين على كاشفى نيز بدين معنى اشاره كرده است : « درين اوقات كه حضرت ايشان را بسلاطين و حكام اختلاط است و مشاغل ظاهرى ايشان بسيار شده است ، ايشان را مجال آنكه طالبان را به نفى و اثبات و توجهات و مراقبات فرمايند نمانده است » « 4 » . هم سلطان ابو سعيد ميرزا ( 855 - 872 ) و هم فرزندش ميرزا سلطان احمد
--> ( 1 ) - رشحات / 61 - 62 . ( 2 ) - حبيب السير 4 / 97 - 98 ( 3 ) - رشحات / 348 . ( 4 ) - ايضا / 331 .